تبليغاتX
من و خدا

شنبه بیست و نهم مرداد 1390

نمیدونم چرا این وبلاگو درست کردم

اصلا نمیدونم قراره توش چی بنویسم!

بدجوری بی حوصله م فکرم مشغوله ولی نمیدونم مشغوله چی،گیجم

حالمان بد نیست غم کم میخوریم ... کم که نه هر روز کم کم میخوریم ...

آب میخواهم سرابم می دهند ... عشق میورزم عذابم میدهند...

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب... از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟ ...

خنجری بر قلب بیمارم زدند... بی گناهی بودم و دارم زدند...

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست ... از غم نامردمی پشتم شکست ...

سنگ را بستند و سگ آزاد شد ... یک شـــبه بیداد آمد داد شد ...

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام ... تیشه زد بر ریشه اندیشه ام ...

عشق اگر این است مرتد میشوم ... خوب اگر این است من بد میشوم ...

بس کن ای دل نابسامانی بس است ... کافرم دیگر مسلمانی بس است ...

در میان خلق سر در گم شدم ... عاقبت آلوده مردم شدم ...

بعد از این با بی کسی خو میکنم ... هر چه در دل داشتم رو میکنم ...

نیستم از مردم خنجر به دست ... بت پرستم بت پرستم بت پرست ...

بت پرستم بت پرستی کار ماست ... چشم مستی تحفه بازار ماست ...

درد میبارد چو لب تر میکنم ... طالعم شوم است باور میکنم ...

من که با دریا تلاطم کرده ام ... راه دریا را چرا گم کرده ام ...

قفل غم بر درب سلولم مزن ... من خودم خوشباورم گولم مزن ...

من نمی گویم که خاموشم مکن ...  من نمی گویم فراموشم مکن ...

  من نمی گویم که با من یار باش ... من نمی گویم مرا غم خوار باش ...

روزگارت باد شیرین شاد باش ... دست کم یک شب تو هم فرهاد باش ...

آه در شهر شما یاری نبود ... قصه هایم را خریداری نبود ...

خسته ام از قصه های شومتان ... خسته از همدردی مسمومتان ...

آسمان خالی شد از فریادتان ... بیستون در حسرت فرهادتان ...

کوه کندن گر نباشد پیشه ام ... بویی از فرهاد دارد تیشه ام ...

عشق از من دور و پایم لنگ بود ... قیمتش بسیار و دستم تنگ بود ...

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود ... تیشه گر افتاد دستم بسته بود ...

هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه ... فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه ...

هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه ... هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه ...

هیچ کس اشکی برای ما نریخت ... هر که با ما بود از ما می گریخت ...

گاه بر روی زمین زل می  زنم ... گاه بر حافظ تفعل می زنم ...

حافظ دیوانه فالم را گرفت ... یک غزل آمد که حالم را گرفت ...

" ما ز یاران چشم یاری داشتیم ... خود غلط بود آنچه می پنداشتیم "

نوشته شده توسط علی در 15:34 |  لینک ثابت   •